تبليغاتX
السلام عليك يا زينب كبري(سلام الله عليه)

کرامت باب الحوائج حضرت اباالفضل(ع)

سلالة السادات جناب آقاي سيدعلي صفوي كاشاني، مداحل اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام از جناب آقاي هاروني نقل كرد كه گفتند:

يكي از عزيزان سقاي هيئتي كه در ايام محرم (عاشورا) دور مي‌زد و آب به دست بچه‌ها مي‌داد، نقل مي‌كند خدا يك پسر به من داد كه يازده سال فلج بود. يكي از شبها كه مقارن با شب تاسوعا بود وقتي مي‌خواستم از خانه بيرون بيايم، مشك آب روي دوشم بود؛ يكدفعه ديدم پسرم صدا زد: بابا كجا مي‌رودي؟ گفتم: عزيزم، امشب شب تاسوعاست و من در هيئت سمت سقايي دارم؛ بايد بروم آب به دست هيئتيها بدهم. گفت: بابا، در اين مدت عمري كه از خدا گرفتم، يك بار مرا با خودت به هيئت نبرده‌اي. بابا، مگر اربابت باب الحوائج نيست؟ مرا با خودت امشب بين هيئتيها ببر و شفاي مرا از خدا بخواه و شفاي مرا از اربابت بگيرد.

مي‌گويد: خيلي پريشان شدم. مشك آب را روي يك دوشم، و عزيز فلجم را هم روي دوش ديگرم گذاشتم و از خانه بيرون آمدم. زماني كه هيئت مي‌خواست حركت كند، جلوي هيئت ايستادم و گفتم هيئتها بايستيد! امشب پسرم جمله‌اي را به من گفته كه دلم را سوزانده است اگر امشب اربابم بچه‌ام را شفا داد كه داد، والا فردا مي‌آيم وسط هيئتها اين مشك آب را پاره مي‌كنم و سمت سقايي حضرت ابالفضل العباس عليه السلام را كنار مي‌گذارم اين را گفتم و هيئت حركت كرد.

نيمه‌هاي شب بود هيئت عزاداريشان تمام شد، ديدم خبري نشد. پريشان و منقلب بودم، گفتم: خدايا، اين چه حرفي بود كه من زدم؟ شايد خودشان دوست دارند بچه‌ام را به اين حال ببينم، شايد مصلحت خدا بر اين است. با خود گفتم: ديگر حرفي است كه زده‌ام، اگر عملي نشد فردا مشك را پاره مي‌كنم. آمدم منزل وارد حجره شديم و نشستيم. هم من گريه مي‌كردم و هم پسرم گريه مي‌كرد.

مي‌گويد: گريه بسيار كردم، يكدفعه پسرم صدا زد : بابا، بس از ديگر، بلند شو بابا! بابا، اگر دلت را سوزاندم من را ببخش بابا! بابا، هر چه رضاي خدا باشد من هم راضيم!

من از حجره بلند شده، بيرون آمدم و رفتم اتاق بقلي نشستم. ولي مگر آرام داشتم؟! مستمرا گريه مي‌كردم تا اينكه خواب چشمان من را فرا گرفت در آن هنگام ناگهان شنيدم كه پسرم مرا صدا مي‌زند و مي‌گويد: بابا، بيا اربابت كمكم كرد. بابا، بيا اربابت مرا شفا داد. بابا.

آمدم در را باز كردم، ديدم پسرم با پاي خودش آمده است. گفتم : عزيزم، چه شد؟! صدا زد: بابا، وقتي تو از اتاق بيرون رفتي، داشتم گريه ميكردم كه يك دفعه اتاق روشن شد ديدم يك نفر كنار من ايستاده به من مي‌گويد بلند شود! گفتم : نمي‌توانم برخيزم. گفت: يك بار بگو يا اباالفضل و بلند شو! بابا، يك بار گفتم يا اباالفضل و بلند شدم،‌ بابا. بابا، ببين اربابت نااميدم نكرد و شفايم داد! ناقل داستان مي‌گويد: پسرم را بلند كرده، به دوش گرفتم و از خانه بيرون آمدم، در حاليكه با صداي بلند مي‌گفتم : اي هيئتها بياييد ببينيد عباس عليه السلام بي‌وفا نيست، بچه‌ام را شفا داد!


 

نوشته شده توسط انا کلب الزینب (س) در شنبه ششم فروردین 1390 ساعت 15:51 موضوع | لینک ثابت


شفاعت حضرت زهرا (س) در محشر

روزى سلمان به پيامبر صلى اللَّه عليه و آله خدا گفت: اى مولاى من! تو را سوگند به خدا، از عظمت فاطمه عليه‏السلام در روز قيامت تعريفى بفرماييد.
پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله با تبسم رو به سلمان كرد و فرمود: سوگند به آن آفريدگارى كه جانم در دست اوست، فاطمه عليهاالسلام را در آن روز بر ناقه‏اى از ناقه‏هاى بهشت سوار مى‏كنند، جبرئيل و ميكائيل به ترتيب از راست و چپ او حركت مى‏نمايند. اميرالمؤمنين پيشاپيش و حسن و حسين از پشت سر، وى را همراهى مى‏كنند، تا بدين طريق فاطمه عليهاالسلام از پل‏صراط مى‏گذرد و پس از گفتگوهاى زياد، آنگاه خطاب مى‏رسد: فاطمه! هرچه مى‏خواهى بخواه. دخترم عرض مى‏كند:
اسالك ان لاتعذب محبى، و محبى عترتى بالنار، فيوحى اللَّه اليها: يا فاطمه! و عزتى و جلالى و ارتفاع مكانى، لقد آليت على نفسى من قبل ان اخلق السموات و الارض بالفى عام ان لااعذب محبيك و محبى عترتك بالنار. (1)
بار الهى! از تو مى‏خواهم علاقه‏مندان خود و فرزندانم حسن و حسين را در آتش مسوزان. خطاب مى‏رسد: يا فاطمه! سوگند به عزت و جلالم، دو هزار سال پيش از خلق آسمانها و زمين، بر خودم لازم كرده‏ام كه اين حاجت تو را برآورم
جابر جعفى نيز به حضور امام باقر عليه‏السلام رسيده، عرض كرد: فدايت شوم، حديثى در مورد فاطمه عليهاالسلام بفرماييد، كه با نقل آن، شيعيان را خوشحال كنم.
حضرت فرمودند: در روز رستاخيز منابرى از نور براى پيامبران نصب مى‏گردد، كه منبر رسول خدا از همه مجلل‏تر است و همچنين منبرهايى براى اوصيا در نظر مى‏گيرند كه جايگاه على عليه‏السلام از همه بالاتر مى‏باشد آنگاه نوبت به فرزندان انبيا مى‏رسد كه مقام حسن و حسين عليهماالسلام بس منيع‏تر است. سپس نوبت فاطمه عليهاالسلام فرامى‏رسد و او را با تجليل و شكوه بى‏نظير به محشر آورند و كنار در بهشت قرار مى‏گيرد، ولى داخل آن نمى‏شود و مى‏گويد: خدايا! از تو مسالت مى‏دارم كه مقام مرا در همچو روزى براى اهل محشر معلوم كنى.
از جانب خدا ندا مى‏رسد: اى دختر پيامبر! برگرد به سوى اهل محشر و هر كه را از علاقه‏مندان خود يافتى شفاعت كن.
امام باقر عليه‏السلام مى‏فرمايند: به خدا سوگند، فاطمه عليهاالسلام شيعيان خويش را يكى پس از ديگرى انتخاب نموده و داخل بهشت مى‏نمايد، همان طورى كه پرنده‏ها دانه‏ها را برمى گزينند، و سپس شيعه‏هاى آن حضرت نيز، خود شفاعت نموده و علاقه‏مندان فاطمه عليهاالسلام را به بهشت داخل مى‏كنند...
در دنباله اين حديث امام پنجم مى‏فرمايند:
واللَّه لايبقى فى الناس الا شاك او كافر او منافق. (2)
سوگند به خدا، از امت اسلامى كسى باقى نمى‏ماند مگر افراد مذبذب و كافر و منافق و ساير مردم مشمول شفاعت فاطمه مى‏گردند.
در پايان اين فصل، براى توضيح مطلب، تذكرى را لازم مى‏دانم و آن اينكه: شفاعت شوندگان بايد واجد شرايط باشند. ايمانشان را در دنيا تباه نسازند. حقوق و آبروى مردم را تضييع ننمايند.
در عمل به واجبات دينى كوتاهى نكنند. از نظر اخلاقى و عملى مشابهت و سنخيت با فاطمه عليهاالسلام و ساير شفاعت‏كنندگان داشته باشند، و گرنه به طور مطلق مشمول شفاعت نمى‏شوند، بلكه هر جرم و تخلف دينى و تجاوز به حقوق ديگران، كيفر مناسبى را به دنبال خواهد داشت و چنين افرادى به طور محدود و موقت كيفر مى‏بينند و سپس مشمول شفاعت مى‏شوند... 


 

نوشته شده توسط انا کلب الزینب (س) در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389 ساعت 19:51 موضوع | لینک ثابت


تدبير...

مردی نزد امیرالمومنین (ع) آمد و گفت : مقداری خرما جلویم بود ٬ ناگهان زنم پیشدستی کرده دانه ای از آنها برداشته در دهن انداخت پس من سوگند یاد کردم که خرما را چه بخورد و چه بیرون بیندازد طلاق باشد.

امام (ع) به وی فرمود : نصفش را بخورد و نصفش را بیندازد ٬ در این صورت تو از سوگندت خلاصی یافته ای. (۱)

۱ - ارشاد ٬ مفید ٬ ص ۱۱۸


 

نوشته شده توسط انا کلب الزینب (س) در شنبه ششم شهریور 1389 ساعت 11:19 موضوع | لینک ثابت


عبور حضرت ابراهيم از كربلا...

عبور حضرت ابراهيم از قتل‌گاه
ابراهيم(ع) به سرزمين كربلا رسيد. آرام آرام با مركبش مي‌گذشت كه ناگهان به گودال قتل‌گاه رسيد و اسب، او را به زمين زد. ابراهيم(ع) زبان به استغفار گشود و عرض كرد: خدايا! از من، چه خطايي سر زده است كه به اين بلا دچار شدم؟
جبرئيل نازل شد و عرض كرد: «اي ابراهيم! از تو گناهي سر نزده است. در اين سرزمين، فرزند آخرين فرستاده خدا، ـ محمدبن عبدالله ـ را به قتل مي‌رسانند.»
قاتل او كيست؟
جبرئيل گفت: «قاتل او، ملعون آسمان‌ها و زمين است كه قلم، بر روح اعظم، لعن او را نگاشته است.» در اين هنگام، ابراهيم دست خود را به طرف آسمان بالا برد و در حق قاتلان آن حضرت، لعن و نفرين كرد.3


 

نوشته شده توسط انا کلب الزینب (س) در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389 ساعت 12:42 موضوع | لینک ثابت


پیامبر اکرم(ص)

پيامبر اکرم(ص) امام حسين را، يکي از دو آقاي جوانان اهل بهشت توصيف کرده است، به نوشتة احمد

حنبل در مسند. بيهقي در سنن، ابن ماجه در سنن و… پيامبر بارها حسن و حسين(ع) را اين گونه

توصيف فرموده است: «اَلْحَسَنُ وَ الْحُسَينُ سَيَّدا شَبابِ اَهلِ الْجَنَةِ.»(حسن و حسين دو آقاي جوانان اهل

بهشتاند.)


 

نوشته شده توسط انا کلب الزینب (س) در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389 ساعت 10:10 موضوع | لینک ثابت


يا رب الزينب اشف صدر الزينب بحق الزينب به ظهور الحجه

پرچمي بر قله عالم زدند                                      زينبيون پادشاه عالمند

 


 

نوشته شده توسط انا کلب الزینب (س) در شنبه دوازدهم تیر 1389 ساعت 17:54 موضوع | لینک ثابت


اصحاب کهف...

در داستان‌های اسلامی اصحاب کهف عده‌ای خداپرست بودند که پیش از اسلام در زمانهٔ پادشاهی کافر از حکمرانان امپراتوری روم باستان با نام دقیانوس در منطقای در اردن امروزی که آن زمان فیلادلفیا نام داشت زندگی می‌کردند و همگی جز یکی از آنان که چوپان بود از اشراف زادگان و درباریان بودند و ایمان خود را مخفی نگاه می‌داشتند. اینان سرانجام از جبر حاکم روزگار به ستوه آمده و به گفته قرآن بر اساس الهامی که از خداوند دریافت کردند "پس هنگامی که از خدایان دروغین دوری جستید به غار پناهنده شوید تا پروردگارتان رحمتش را بر شما ارزانی دارد" همراه سگ خود به غاری در روستایی به نام رقیم نزدیک فیلادلفیا رفتند. چون به غار رسیدند. خواب ایشان را در ربود پس حدود سیصد سال به خواب اندر همی بودند. و سگ ایشان بر در غار چنان بود که گویی بیدار است. پس از سیصدسال چون برخاستند خود پنداشتند که چند ساعتی بیش نخفته‌اند. چون به شهر شُدند همه چیز را دیگرگونه یافتند. سرانجام به غار بازگشته و دیگر اثری از ایشان یافت نشد. مردم بر فراز غار آنها مسجدی ساختند.داستان ایشان نسبتاً به‌تفصیل در قرآن آمده‌است


 

نوشته شده توسط انا کلب الزینب (س) در سه شنبه هجدهم خرداد 1389 ساعت 10:12 موضوع | لینک ثابت


زعفر جنی...

سالها گذشت تا اينكه زعفر جنى در بئرالعلم مجلس عيش و عروسى بجهت خود مهيا كرد و بزرگان طايفه جن را دعوت نموده و خودش بر تخت شادى و عيش نشسته كه ناگاه شنيد از زير تختش صداى گريه و زارى ميآيد زعفر گريست كه در موقع شادى من چنين گريه ميكند ايشان را خواست دو جن حاضر شدند سبب گريه آنها را پرسيد گفتند اى امير چون تو ما را بفلان شهر فرستادى از قضا عبور ما بشط فرات كه عرب آنرا نينوا ميگويند و كربلا افتاد ديديم در آنجا لشكر زيادى جمع شده و مشغول قتال و جدال هستند چون نزديك آن دو لشكر شديم ديديم ميان معركه جنگ حسين بن على (ع ) پسر آن آقاى بزرگوار كه ما را مسلمان كرده يكه و تنها ايستاده و اعوان و انصارش تماما كشته شده و خود آن بزرگوار غريب تكيه بر نيزه بيكسى داده و نظر به يمين و يسار مينمود و ميفرمود: اما من ناصر ينصرنا اءما من معين يعيننا، و مى شنيديم كه اهل و عيال آن بزرگوار صداى العطش بلند كرده اند چون اينواقعه را ديديم فورى خود را به بئر ذات العلم رسانيديم تا ترا خبر كنيم كه اگر دعوى مسلمانى ميكنى پسر پيغمبر را الان مى كشند.
زعفر تا اين سخنان را شنيد تاج شاهى را از سر بدور افكند لباس دامادى را از بدن بدور انداخت طوايف جن را با حربه هاى آتشين برداشت و با عجله بطرف كربلا روان شدند خود زعفر براى طلبه اى از علوم دينيه كه در بندى مفصلا شرح حال او را ميدهد نقل ميكند كه وقتى ما وارد زمين كربلا شديم ديديم چهار فرسخ از چهار فرسخ را لشكر دشمن فرا گرفته و صفوف ملائكه بسيارى را ديديم كه منصور ملك با چندين هزار ملك از يك طرف نصر ملك با چندين هزار ملك از طرف ديگر جبرئيل با چندين هزار ملك و در يك طرف ديگر ميكائيل با چندين هزار ملك و از طرف ديگر اسرافيل ملك رياح ملك بحار ملك جبال ملك دوزخ ملك عذاب هر كدام با لشكريان خود منتظر اذن و فرمانند.
ارواح يكصد و بيست و چهار هزار پيغمبر از آدم تا خاتم همه صف كشيده مات و متحيرند خاتم انبياء آغوش گشوده ميفرمايد: ولدى العجل العجل انا مشتاقون ، ولى خامس آل عبا يكه و تنها ميان ميدان با زخمهاى فراوان و جراحات بى پايان ايستاده پيشانيش شكسته سر مجروح سينه سوزان ديده گريان ، هر نفس كه ميكشد خون از حلقه هاى زره ميجوشد اصلا اعتنايى به هيچيك از ملائكه نميكند و مرا هم كسى راه نميدهد كه خدمت آنحضرت برسم همانطور كه از دور نظاره ميكردم و در كار آنحضرت حيران بودم ناگاه ديدم آقا سر غربت از نيزه همه ملائكه بسوى من نظر افكندند و كوچه دادند تا من خودم را خدمت آنحضرت رسانيدم و عرض كردم كه من با سى و ششهزار جن آمده ايم تا يارى شما را بكنيم حضرت فرمود زعفر زحمت كشيدى خدا و رسولش از تو راضى باشند خدمت تو قبول درگاه باشد ولى لازم نيست برگرديد. گفتم قربانت گردم چرا اذن نميدهى ؟ فرمود شما آنها را مى بينيد ولى آنها شما را نمى بينند و اين از مروت دور است . زعفر گفت اجازه بفرما ما همه شبيه آدم ميشويم اگر كشته شويم در راه رضاى خدا كشته شديم حضرت فرمود زعفر اصلا ديگر مايل بزندگانى نيستم و آرزوى ملاقات پروردگار را دارم . يعنى زعفر بعد از كشته شدن على اكبر و عباس و قاسم ماندن در دنيا چه فايده اى دارد شما بجاى خود برگرديد و بجاى نصرت و يارى من گريه و عزادارى براى من بكنيد كه اشك عزاداران من مرهم زخمهاى منست .
زعفر ميگويد من به امر امام مايوس برگشتم چون بمحل خود رسيديم بساط عيش برچيديم و اسباب عزا فراهم آورديم مادرم بمن گفت پسرم چه ميكنى و كجا رفتى كه اينطور ناراحت برگشتى گفتم مادر پسر آن پدرى كه ما را مسلمان كرد حالش در كربلا چنين و چنانست رفتم ياريش كنم اذن نداد چون امر امام واجب بود برگشتم ، مادر چون اين بشنيد گفت اى فرزند ترا عاق ميكنم فرداى قيامت من جواب مادرش فاطمه را چه بگويم ؟
زعفر گفت مادر من خيلى آرزو داشتم كه جانم را فداى او كنم ولى اجازه نداد، مادر گفت بيا من به همراه تو ميآيم و دامنش را ميگيرم و التماس ميكنم شايد اذن بدهد كه تو در ركابش شهيد شوى ، مادر از پيش و من با لشكريان از عقب بطرف كربلا روان شديم چون رسيديم صداى تكبير از لشكر شنيديم چون نظر كرديم ديديم سر آقا حسين بالاى نيزه و دود و آتش از خيام حرم حسينى بلند است مادرم خدمت امام سجاد رسيد اذن خواست تا با دشمنان جنگ كند حضرت اذن نداد و فرمود در اين سفر همراه ما باشيد اطفال ما را در بالاى شتران شبها نگهدارى كنيد آنان قبول كردند تا شهر شام با اسراء بودند تا حضرت آنها را مرخص كرد.


 

نوشته شده توسط انا کلب الزینب (س) در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 ساعت 11:7 موضوع | لینک ثابت


فطرس ملک...

... خسته، آزرده، درمانده و بي‌همــدم.
(( ... بسوز كه سزاوار اين سوختني، بساز كه مجبور به اين ساختني، اين بر تو كه مورد قهر خدا قرارگرفتي رواست تا ديگران عبرت بگيرند و در اجراي فرمان حق قصور نكنند ... سبحانك يا رب سبحانك يا رب ... من خود مي‌دانم مستحق اين بختم، اين عذاب را به جان خريدارم تا كه خود نظري كني سبحانك ... ))
صدايي آشناست، صدايي كه نوازشگر لحظات مجروحِ فطرس است؛ آري صداي بالهاي نازنين روح‌الامين است.
(( ... آرام بگير فطرس گوش كن گويي او تنها نيست خيلِ فرشتگان خدا نيز با او هستند؟! يعني چه شده؟ چه واقعة عظيمي رخ داده كه اينچنين ملائكه از عرش بر زمين هبوط مي‌كنند؟ هرچه هست خبر از خلقي عظيم دارد. يقين گُلي خلق شده كه ملائكه براي استشمام آن گل مي‌روند! امّا نه! شايد ماه ديگري خلق شده، يا خورشيد ديگري، نه چه مي‌گويم؟ كه حتي وقتي خدا خورشيد را خلق نمود اين شور و همهمه نبود، اگر اين مخلوق تا اين حد عظمت داشته باشد حتماً ...
روح‌الامين! روح‌الامين! تو را به خدا بگو چه شده؟ حسرت بال و پرزدن شما مرا مي‌كشد؛ بيش از سوزش و شكستن بالم آزارم مي‌دهد. به فطرس بگو كه چه روي داده كه اينچنين ولوله در عرشِ خدا افتاده، مگر بار ديگر ابوالبشري خلق شده چون آدم؟ يا بالاتر از او؟ نوري از جنسِ خدا ... )).
جبرئيل پاسخ داد: (( رفيق پرشكسته، فطرس! كاش موردِ قهرِ خدا نبودي، ومي‌ ديدي كه چه خبر شده؟ آري نوري و مولودي از نورِ خدا خلق شده او عزيز دل مصطفي كه نه! خودِ مصطفي است. او جگرگوشة علي، دردانة زهرا ‌ست و پشتيبانِ مجتبي ست. اوخامس آلِ عباست كه به اهل زمين هديه داده شده است و ما براي تبريك به رسولِ خدا و اهلِ بيتش به حضورشان شرفياب مي‌شويم )).
ـ درنگ جايز نيست. ـ
(( خدايا، اي خدايِ مهربان مرا با روح‌الامين راهي كن كه عرضِ تـــبريك به رسولِ تو داشته باشـــم))
.(( كمكم كنيد؛ كه خداوند اجازة همراهي شما را به من داد، تحمل مرا هم تا زمين داشته باشيد))
(( بيش از اين معطلي جايز نيست؛ فطرس را هم با خود مي‌بريم به بركت اين مولود، آتش قهر خدا فرونشسته و اجازة همراهي او با ما داده شده، زيرِ بالهايش را بگيريد ... )).
زيباتر از اين زمان خلق نشده و نخواهد نشد، بيت علي غرقِ نور است محل رفت و آمد فرشتگانِ خداست همه در شعفند همه به هم تبريك مي‌گويند محفلِ انس كامل شده، چقدر اين بزم ديدني است، پنج آفريدة مقدسِ خدا احمد، علي، فاطمه، حسن و ... .
نام او چيست همه منتظرند به چه نام او را صدا بزنند، او كيست كه نيامده همه شيدايِ او شده‌اند؟!
ـ همه از هم مي‌پرسند.
جبرئيل با پيغمبر زمزمه مي‌كند همه ساكت شدند، چشم به لبهاي رسولِ خدا دوختند امّا چرا پيغمبر خدا اشك مي‌ريزد ... به ناگاه با صداي دلنشين نبي شوري به پا شد حسين . ... حسين؟ ... حسين! ... اين نام براي همه آشناست. براي همه ملائكه، براي همه انبياء و براي همة عالمِ، اين نام نامي است كه همة ملائكه، همه انبياء و همة عالم را دگرگون كرده است.
از فرشته شادي تا فرشتة ماتم از آدم تا خاتم و از ذره تا عالم.
ـ ديگر كسي نمي‌پرسد كه چرا پيغمبر اشك مي‌ريزد.-
حسين يعني واسطة احسان قديم، حسين يعني خون خدايِ كريم و حسين يعني ذبحِ عظيم.
همه مي‌خواهند براي او لالايي زمزمه كنند و در اين بين فطرس از همه مشتاق‌تر، خود را به گاهوارة حسين نزديك كرد.
بالهاي شكسته خود را به گهواره او زد؛ غرق در راز شد، نه! غرق در نياز شد (( ... ديگر تنها نخواهم ماند ديگر خسته نخواهم شد، بعد از اين نام تو مونسِ من است ذكر من بعد از اين در آن جزيرة تنهايي اين خواهد بود: سبحانك يا رب الحسين))
(( شايد فطرس نفهميد امّا همه ملائكه ديدند كه به يكباره بالهاي شكسته و سوختة فطرس ترميم شد و يا بهتراينكه، بالهاي نو بدست آورد. امّا فطرس عجيب زمينگير شده و اگر خواست خدا نبود، او از كنار گهوارة حسين تكان نمي‌خورد )).
گويا ندايي از غيب مي‌گفت:
با عشق شرح راز كن، بر جمله عالم ناز كن، پرهاي خود را باز كن، پرواز كن پرواز كن ...


 

نوشته شده توسط انا کلب الزینب (س) در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 ساعت 11:0 موضوع | لینک ثابت


یا ام البنین

به خانم ام البنین گفتن حسین را در کربلا کشتند!

میدانید چه پرسید؟

گفت مگر عباس آنجا نبود؟


 

نوشته شده توسط انا کلب الزینب (س) در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389 ساعت 15:41 موضوع | لینک ثابت


السلام علیک یا اباعبدالله...

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا خِيَرَةَ اللَّهِ وَابْنَ خِيَرَتِهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ اَميرِ الْمُؤْمِنينَ وَابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ

سلام بر تو اى ابا عبداللّه سلام بر تو اى فرزند رسول خدا سلام بر تو اى برگزيده خدا و فرزند برگزيده اش سلام بر تو اى فرزند امير مؤ منان و فرزند آقاى اوصياء


اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ فاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِساَّءِ الْعالَمينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ثارَ اللَّهِ وَابْنَ ثارِهِ وَالْوِتْرَ الْمَوْتُورَ

سلام بر تو اى فرزند فاطمه بانوى زنان جهانيان سلام بر تو اى که خدا خونخواهيش کند و فرزند چنين کسى و اى کشته اى که انتقام کشته گانت نگرفتى


اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكُمْ مِنّى جَميعاً سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ

سلام بر تو و بر روانهائى که فرود آمدند به آستانت ، بر شما همگى از جانب من سلام خدا باد هميشه تا من برجايم و برجا است شب و روز


 

نوشته شده توسط انا کلب الزینب (س) در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389 ساعت 11:16 موضوع | لینک ثابت


السلام علیک یا جبل الصبر بی بی زینب

سرّ نی در نینوا می‌ماند اگر زینب نبود

کربلا در کربلا می‌ماند اگر زینب نبود

چهره سرخ حقیقت بعد از آن توفان رنگ

پشت ابری از ریا می‌ماند اگر زینب نبود

چشمه فریاد مظلومیت لب تشنگان

در کویر تفته جا می‌ماند اگر زینب نبود

زخمه زخمی‌ترین فریاد در چنگ سکوت

از طراز نعمه وا می‌ماند اگر زینب نبود

در طلوع داغ اصغر، استخوان اشک سرخ

در گلوی چشمها می‌ماند اگر زینب نبود

ذوالجناح دادخواهی بی‌سوار و بی‌لگام

در بیابانها رها می‌ماند اگر زینب نبود

در عبور از بستر تاریخ، سیل انقلاب

پشت کوه فتنه جا می‌ماند اگر زینب نبود


 

نوشته شده توسط انا کلب الزینب (س) در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389 ساعت 11:6 موضوع | لینک ثابت


زندگی نامه حضرت زینب (س)

حضرت زينب(س) در پنجم جمادي الاولي سال پنجم يا ششم هجري، دو سال يا سه سال پس از ولادت حضرت امام حسين عليه السلام به دنيا آمدند. پس از ولادت، مادر ايشان حضرت فاطمه سلام الله عليها براي نامگذاري به پدرش حضرت علي عليه السلام اختيار مي دهند. اما حضرت علي عليه السلام اين امر را به پيامبر اكرم (ص) واگذار مي كنند. پيامبر اكرم كه آن روزها در سفر بودند، پس از بازگشت از سفر از تولد او با خبر مي شوند و وقتي طفل را براي نامگذاري نزد پيامبر بردند، حضرت فرمود: «من هيچ گاه از جانب خود اين كار را نمي كنم و بر خداي تعالي پيشي نمي گيرم». در اين هنگام جبرئيل نازل شد و عرض كرد: خداي تعالي نام اين مولود را زينب نهاده است.
زينب سلام الله عليها تحت تربيت جدش پيامبر (ص) و پدرش علي (ع) و مادرش فاطمه زهرا (س) قرار گرفت و سالهاي كودكي را با برادرانش امام حسن و امام حسين (ع) سپري كرد و در سال هفدهم هجري با پسر عموي خود، عبدالله بن جعفر بن ابي طالب، ازدواج كرد و ثمره اين ازدواج پنج فرزند بود به نام هاي محمد، جعفر، عون، علي و ام كلثوم، كه عون و محمد در كربلا در ركاب دائي بزرگوارشان امام حسين(ع) به شهادت رسيدند.
حضرت زينب به جهت علاقه فراواني كه به برادرش امام حسين داشت، هنگام ازدواج با عبدالله بن جعفر شرط كرد كه هر گاه امام حسين خواست به سفر برود، زينب بتواند همراه برادرش برود و عبدالله از رفتن وي ممانعت نكند. بنابراين در سفر امام حسين به كربلا حضرت زينب نيز به همراه امام و يار و پشتيب يا زهان ايشان بود. پس از شهادت امام نيز حضرت زينب رهبري كاروان خاندان نبوت را بر عهده گرفت و از فرزند برادرش علي بن الحسين السجاد(ع) حمايت و پشتيباني مي كرد. روز عاشورا يكي از سخت ترين و دردناك ترين روزها براي زينب (س) بود. او مي ديد چگونه لشكر عمر سعد، فرزندان و ذريه رسول خدا را به شهادت مي رسانند و سر از بدنشان جدا مي سازند. او در مقابل اين اعمال احساس وظيفه مي كرد و در برابر اين معايب خويشتنداري كرده و سرپرستي خاندان عصمت را بر عهده گرفت. در ماجراي غم انگيز كربلا، منابع در چند جا از زينب نام برده اند. يكي در وقتي كه علي اكبر(ع) به زمين افتاد و پدر را به بالين خود طلبيد. نقل شده است كه زينب خود را به ميدان رسانيد و روي كشته علي اكبر انداخت و صدا را به «يا اخياه و يا اخياه» و امهجه قلبا» بلند كرد تا برادر را به خود متوجه سازد و از شدت اندوهي كه با ديدن پيكر قطعه قطعه علي اكبر بر حضرت وارد شده، بكاهد. در جاي ديگر مي بينيم كه فرزند كوچك امام حسن مجتبي(ع) به نام عبدالله، با ديدن پيكر به خاك افتاده عمو، از خيمه بيرون مي دود تا خود را به عمو برساند و دشمنان را از حضرت دور سازد. در اين جا امام (ع) خواهر را مخاطب قرار داده كه «خواهر جان! اين كودك را نگهدار» زينب فورا مي دود و عبدالله را مي گيرد، اما كودك دست خود را از دست عمه مي كشد و بالاخره خود را به عمو مي رساند و روي بدن نازنين عمو به دست آن سنگدلان به شهادت مي رسد و ديگر جايي كه از زينب نام رفته است، لحظه وداع است. هنگامي كه امام حسين(ع) براي خداحافظي به نزد زنها مي آيد و زينب را مخاطب ساخته و جامه كهنه اي مي خواهد تا زير لباس هاي خود بپوشد تا دشمنان پس از شهادت حضرت رغبتي نكنند و بدن وي را برهنه نسازند.
زينب سلام الله عليها در تمام صحنه ها چون كوهي استوار، مقاومت كرد تا رسالتي را كه بر عهده گرفته با شايستگي به سرانجام رساند.
حضرت زينب پس از واقعه عاشورا در مجلس ابن زياد حضور يافت و سخنان آتشيني ايراد كرد. كيفيت ورود زينب و وضع لباس و جامه او را در مجلس ابن زياد به گونه اي رقت بار و غم انگيز نوشته اند. شيخ مفيد در ارشاد مي نويسد: «هنگامي كه زينب به مجلس ابن زياد آمده، پست ترين جامه را پوشيده بود و به طور ناشناس وارد شد». اما به هر صورت ابن زياد متوجه شد و پرسيد: «اين زن ناشناس كيست»؟ كسي پاسخ او را نداد، براي بار دوم و سوم سؤال كرد، در اين وقت يكي از كنيزان پاسخ داد: «اين زن زينب دختر فاطمه دختر رسول خدا است». ابن زياد با كمال بي شرمي گفت: «سپاس خداي را كه شما را رسوا نمود». اما زينب (س) براي خنثي كردن تمام نقشه هاي عوام فريبانه او فرمود: «ستايش خداي را سزاست كه ما را به وسيله پيغمبرش گرامي داشته و از پليدي به خوبي پاك گرانيد، آن كسي كه رسوا شود بي شك و ترديد فاسق است و آن كس كه دروغ مي گويد، فاجر و تبهكار است و چنين كسي ما نيستيم و ديگران هستند و الحمدلله». پسر زياد كه انتظار نداشت، با چنين زني دانشمند و با شهامتي روبه رو شود، سخن خود را اين گونه تغيير داد و گفت: «رفتار خدا را با برادر و خاندانت چگونه ديدي؟» حضرت زينب با لحني افتخار آميز فرمود: «من جز نيكي نديدم، آنان مردماني بودند كه خداوند كشته شدن را براي آن ها مقدر فرموده بود و آنان نيز با كمال افتخار به آرامگاه خود شتافتند. ولي بدان كه به زودي خدا ميان تو و ايشان جمع خواهد كرد و تو را مورد بازخواست و احتجاج قرار خواهد داد پس نگران باش كه در آن روز پيروز چه كسي خواهد بود؟ (تو با آن ها) اي پسر مرجانه مادر به عزايت بنشيند». سخن گفتن ابن زياد با حضرت زينب در اين مجلس به درازا مي كشد و سرانجام ابن زياد به مصلحت خويش نمي بيند كه با زينب سخن بگويد و بيش از اين خود را در مقابل چشمان حاضران رسوا و شرمنده سازد، از اين رو متوجه امام سجاد(ع) كه به صورت اسيران در مجلس آورده بودند، شد و با او به گفت و گو پرداخت. اما حضرت سجاد ابن زياد را مفتضح ساخت تا آنجا كه ابن زياد قصد جان حضرت را نمود و دستور قتل او را صادر كرد. در اين جا نيز زينب (س) از جا برخواست و دست هاي خود را حلقه وار به گردن امام سجاد (ع) انداخت و گفت: «اي پسر زياد! اين اندازه خون كه از ما ريخته اي تو را بس است... به خدا سوگند من از او جدا نخواهم شد تا اگر او را بكشي مرا هم با او به قتل رساني!»

ابن زباد اندكي به آن منظره رقت بار نگاه كرد و دستور داد امام را رها كنند و بدين ترتيب، حضرت زينب(س) از جان امام زمان خود محافظت كرد.

السلام عليك يا جبل الصبر


 

نوشته شده توسط انا کلب الزینب (س) در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389 ساعت 9:56 موضوع | لینک ثابت


هر روز زیارت عاشورا بخوانید...

حضرت آیت الله شیخ جواد ابن شیخ مشكور، از بزرگان علماء و فقهاء نجف اشرف و مرجع تقلید جمعی از شیعیان عراق بود كه در سال 1337 رحلت نمود.
آن مرحوم در شب 26 ماه صفر سال 1336 در نجف اشرف در خواب حضرت عزرائیل را میبیند، پس از سلام از او میپرسد از كجا میآئی؟ میفرماید: از شیراز و روح میرزا ابراهیم محلاتی را گرفته ام، شیخ میپرسد: روح او در برزخ در چه حالیست؟ میفرماید: در بهترین حالات و در بهترین باغهی عالم برزخ، خداوند هزار فرشته ماءمور كرده كه از او فرمان میبرند، گفتم: بری چه كاری شایسته چنین مقامی شده است آیا بخاطر مقام علمی و تدریس و تربیت شاگرد؟ فرمود: نه، گفتم: بخاطر نماز جماعت و رساندن احكام به مردم فرمود: نه، گفتم: پس بری چه فرمود: جهت خواندن زیارت عاشورا. (مرحوم میرزی محلاتی در سی سال آخر عمرش زیارت عاشورا را هیچ روزی ترك نكرد و اگر روزی بخاطر بیماری یا امر دیگری نمی توانست بخواند، نایب میگرفته است).
آن عالم بزرگوار از خواب برخاسته فردا به منزل آیت الله میرزا محمد تقی شیرازی میرود و خواب خود را نقل مینماید،
آیت الله شیرازی گریان میشود، علتش را میپرسند، میفرماید: میرزی محلاتی از دنیا رفته است و ایشان استوانه فقه بود،
یكی گفت: این خوابی بوده كه واقعیت آن معلوم نیست، ایشان فرمود: بله خواب است اما خواب شیخ مشكور است نه افراد معمولی، فردی آن روز بوسیله تلگراف خبر فوت میرزی محلاتی از شیراز به نجف اشرف میرسد و راست بودن آن خواب آشكار میگردد.
این داستان را جمعی از فضلاء نجف اشرف از مرحوم آیت الله سید عبدالهادی شیرازی - ره - كه در منزل آیت الله شیرازی و آمدن آیت الله مشكور و نقل خواب خود حضور داشته است نقل نمودند


 

نوشته شده توسط انا کلب الزینب (س) در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389 ساعت 20:3 موضوع | لینک ثابت


روايت امام صادق(عليهم السلام)...

امام صادق (ع) فرمود: «اگر مردم می دانستند كه چقدر خیر و بركت در زیارت امام حسین (ع) وجود دارد، برای زیارت كردنش با یكدیگر مقاتله می كردند، و هر آینه اموالشان را برای رفتن به زیارتش می فروختند» 1.
و امام باقر (ع) فرمود: «اگر مردم می دانستند كه زیارت قبر شریف حسین (ع) چه مقدار فضیلت و بركت دارد، از شوق زیارت جان می سپردند و نفسهایشان از شدت حسرت بند می آمد» 2.

1. منتخب کامل الزیارات، ابن قولویه، ص 87.
2.سفینة البحار، محدث قمی، ج 1 ص 565

السلام عليك يا ذبيح العطشان


 

نوشته شده توسط انا کلب الزینب (س) در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389 ساعت 19:58 موضوع | لینک ثابت


خواب حضرت زینب کبری (س)

چنین شده است روایت که زینب کبری(س)          شفیعه دو سرا دخت حضرت زهرا

رسید خدمت جدش به وقت صبحدمی                 به دیده اشک و به تن لرزه و به سینه غمی

که ای رسول خدا دوش دیده ام خوابی                 کز آن نمانده برایم توانی و تابی

به خواب دیدم دنیا تمام طوفان بود                      به پیش دیده مرا محشری نمایان بود

مرا به شدت وحشت فتاد لرزه به تن                    دو دست خویش گرفتم به یک درخت کهن

که آن درخت به ناگه ز ریشه شد کنده                  شدم به شاخه ی سبزی از آن پناهنده

رها شد از کف من شاخه  همتی کردم                به سوی شاخه ای دیگر پناه آوردم

ز اضطراب به آن شاخه نیز دل بستم                    که باز شاخه ی دیگر جدا شد از دستم

ز بیم حادثه ام بود لرزه بر پیکر                            به دست خویش گرفتم دو شاخه ی دیگر

دگر چه گویم من بودم و بیابان بود                      بلا و ماتم و اندوه و خشم و طوفان بود

ربوده گشت همه شاخه ها چو از دستم             درون تیرگی از خواب ناگه جستم

چو خواب خویش بیان کرد زینب کبری (س)          رسول گفت که ای نور دیده ی زهرا

غم فزون تو را در زمانه نیست نظیر                     به گوش باش که خواب تو را کنم تعبیر

به موج حادثه ها آن کهن درخت منم                  که دست مرگ بر آرد ز ریشه در چمنم

به شاخه ی دگرت دلخوشی در این دنیاست       گواه باش که آن شاخه مادرت زهراست

بریزد از دم باد خزان بر و برگش                          اجل بوقت جوانی کند جوانمرگش

بود تمام امیدت به شاخه ی دگرت                    بدانکه شاخه ی دیگر بود علی پدرت

علی چو شمع سحر قطره قطره آب شود            محاسنش همه از خون سر خضاب شود

تو را به وقت اذان با هزار سوز و خروش               صدای قد قتل المرتضی رسد برگوش

دو شاخه ی دگر تو دو نو نهال من است              یکی حسین عزیزت بود یکی حسن است

حسن که بعد علی نیست کس چو او مظلوم      بدست همسر خود عاقبت شود مسموم

غریب کشته شود آن امام مسمومت                 از آن به بعد تویی و حسین مظلومت

هماره اشک محبت ز دیده ات بارد                     خدا حسین تو را از بلا نگهدارد

فلک ز اشک دو دریا کند دو عین تو را                 به دشت کرببلا میکشد حسین تو را

پس از شهادت یاران او به خشم تمام                کنند حمله بر او گرگ های کوفه و شام

ز خون یوسف تو دست و پنجه رنگ کنند             تن مطهر او جمله چنگ چنگ کنند

حسین تو نبود جای بوسه ای به تنش                به پیش چشم تو تازد اسب بر بدنش

تو در میانه ی نامحرمان اسیر شوی                    کنار جسم حسینت ز غصه پیر شوی

حریمتان همه پر از شرار و دود شود                     ز تازیانه ی دشمن تنت کبود شود

کنار لاله ی خونین خود کنی زاری                       به کعب نیزه تو را میدهند دلداری

دل مرا به ریاض جنان کباب کنند                          که اهل بیت مرا خارجی خطاب کنند

الا نثار رهت جان ما رسول الله                            خدای صبر دهد بر تو یا رسول الله

چگونه حق تو را امتت ادا کردند                           سر حسین تو را از قفا جدا کردند

چه تیر های ستم را بر نشانه زدند                       به کودکان جگر تشنه تازیانه زدند

هنوز بر رخ طفلت نشانه سیلی است                  هنوز پیکر زینب (س) ز کعب نی نیلی است

                                  ز خون محمل زینب نوشته اند به خاک

                                  به دست مهدی موعود گردد این خون پاک

 

                                        السلام علیک یا زینب بنت الحیدر

                                             السلام علیک یا اباعبدالله


 

نوشته شده توسط انا کلب الزینب (س) در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389 ساعت 17:11 موضوع | لینک ثابت


السلام علیک یا صاحب الزمان

                                                                                                                                                       اللهم عجل لولیک الفرج


 

نوشته شده توسط انا کلب الزینب (س) در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389 ساعت 17:6 موضوع | لینک ثابت